مریم حیدر زاده:
شعرا که قابل نداره
اما همش واسه خودت
فقط نوشتم اینا رو به خاطر تولدت
نگات قشنگه
ولیکن یه کم عجیب و مبهمه
من از کجا شروع کنم دوست دارم یه عالمه
منو گذاشتی و بازم یه بار دیگه رفتی سفر
نمی دونم شاید سفر برا دردات مرهمه
تا وقتی اینجا بمونی یه حالت عجیبیه
من چه جوری واست بگم
بارون قشنگ و نم نمه
هوای رفتن که کنی واسه تو فرقی نمیکنه
اما به جون اون چشات مرگ گلای مریمه
آخرش هم دق می کنم تا منو دوست داشته باشی
مردن که از عاشقی یه دفعه نیست که, کم کمه
من نمیدونم تو چرا اینجور نگاهم میکنی
زیر نگاه نافذت نگاه عاشقم خمه
می پرسم از چشمای توممکنه اینجا بمونی
می خندی و جواب میدی : رفتن من مسلمه
رسمه که لحظه سفر یادگاری به همدیگه میدن
قشنگ ترین هدیه تو ,تو قلب من یه مشت غمه
شاید اینو بهم دادی که همیشه با من باشه
حق با توئه , تو راست میگی , غمت همیشه پیشمه
دیدی گلا رو شب که میشه , اشکاشونو رو میکنن
یادت باشه چشم من هم همیشه غرق شبنمه
تو میری و اسم منو از رو دلت خط میزنی
اسم قشنگ تو ولی هر جا یادمه
چشمای روشنت یه کم کاشکی هوای منو داشت
تنها توقعم فقط جواب نامه ام
سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشیدن
هنوز هم پر میکشه دل واسه به تو رسیدن
واسه جواب نامه ات میدونم که خیلی دیر
بزار به حساب غربت نکنه دلت بگیره
عزیزم بگو ببینم که چه رنگه روزگارت
خیلی دوست دارم تو مهتاب بشینم یه شب کنارت
سرتو با مهربونی بزاری بروی شونام
تو فقط واسم دعا کن آخه دنبال بهونه ام
حالمو اگه بپرسی خوب تعریفی نداره
چون بلا تکلیف عاشق
آخه تکلیفی نداریم
نکنه که ازم برنجی
تشنهام تشنه بارون
چقدر از دریا ما دوریم
بی گناهیم هر دوتامون
بدجوری بهم میرزه منو گاهی اتفاقی
تو اگه نباشی نمیمونه از من چیزیب باقی
می دونی که دست من نیست
بازیهای سرنوشته
رو قشنگا خط کشیده
زشتا رو واسم نوشته
باز که ابری شد نگاهت
بغضت هم واسم عزیزه
اما اشکاتو نگه دار
نزار اینجوری بریزه
من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد
باقیشو بگم میبینی گریه هات کلی حروم شد
حال من خیلی عجیبه
دوست دارم پیشم بشینی
من نگاهت بکنم
تو توچشام عشقو ببینی
یادته من و تو داشتیم ساده زندگی می کردیم
از همین چشمه شفاف رفع تشنگی می کردیم
یه دفعه یه مهمون اومد عقلم رو یه جوری دزدید. دلتو به روش نیاوورد
از همون دقیقه فهمید
اولش فکر نمیکردم که دلم رو برده باشه
یا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه
اما نه گذشت رو دیدم
دل من دیوونه تر شد
به تو گفتم و دلت از قصه من با خبر شد
اولش گفتم یه حس یا یه احترام ساده
اما بعد دیدم که عشقه
آخه اندازش زیاده
تو بازهم طاقت آوردی
مثل پونه ها تو پاییز
سرنوشت تو سفیده
ماجرای من غم انگیز
بدجوری دیوونتم من
فکر نکنی این اعترافه
همیشه نبودن تو کرده این دل رو کلافه
می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من
می دونم واست یکی شد بودن و نبودن من
می دونم دوسم نداری مثل روزای گذشته
من خودم خوندم تو چشات یه کسی اینو نوشته
اما روح من یه دریاست
پر از موج و تلاطم
ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم
آخ که چه لذتی داره ناز چشمات رو کشیدن
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن
من که آسمون نبودم اما عشق تو یه ماه
سرزنش نکن دلم رو
به خدا اون بی گناه
تو که چشمای قشنگت خونه صد تا ستاره است
تو که لبخند طلاییت واسه من عمر دوباره است
بیا و مثل گذشته جز به من به همه شک کن
من بدون تو میمیرم
بیا و بهم کمک کن
poem-verse